یسنا جونم پاش آخ شده
سلام جیگملم
این چند روز گذشته تقریبا همش با نگرانی استرس واسمون گذشته.![]()
عصر چهارشنبه رفتیم خونه بابا جون و دیدیم که خاله ژيلا اینا هم اونجا هستن و تو خیلی خوشحال شدی که حوریه و فاطمه هستن و میتونی باهاشون بازی کنی
بعد چند دقیقه فهمیدیم که باباجون و
مامان جون دارن میرن دیدن یکی از آشناهامون که از حج اومده بودن و ما هم تصمیم گرفتیم که بریم و به
حوریه گفتیم زود برمیگردیم تا دوباره شماها بازی کنین
اونجا که رفتیم کلی نی نی بود و تو هر چند دقیقه با یکیشون بازی میکردی و اینقدر خوشحال بودی اصلا ننشستی و همش داشتی این طرف و اونطرف میدویدی و میخندیدی قربونت برم
بعد یک ساعتی برگشتیم خونه باباجون اینا و تو با حوریه مشغول بازی شدی تا وقت شام که شام خوردی و
بعد شام هم که همه مشغول دیدن فیلم بودن داشتی واسه خودت راه میرفتی و بازی میکردی که یک دفعه
افتادی و شروع کردی به گریه کردن
خاله عاطی و خاله عارفه سریع اومدن کنارت و بغلت
کردن و آوردنت پیش من.اولش فکر میکردم به خاطر اینکه زیاد راه رفتی و بازی کردی ، خسته شدی و میخوای
به این بهانه گریه کنی و غر بزنی.اما بعد چند دقیقه دیدم که اصلا حاضر نیستی پای چپتو زمین بزاری و راه بری و این نگران کننده بود.
آخه تو خیلی آروم راه میرفتی که زمین خوردی و اینجوری شدی.
یعنی پات چی میتونست شده باشه ؟
بقیه در ادامه مطلب........................
همه وقتی که دیدن تو پای چپتو زمین نمیزاری و راه نمیری نگران شدن و بهم گفتن آروم پاتو ماساژ بدم و
حرکتش بدم.اما تو هیچ مشکلی با این کار نداشتی و پات به راحتی حرکت میکرد و توهیچ حالتی درد نداشت.
حتی وقتی پاتو فشار میدادم . اما به محض اینکه می خواستی راه بری نمیتونستی و میگفتی که پام درد میکنه آخ شده و نمیتونم راه برمممممممم
خیلی نگران بودم و نمی دونستم که چیکار
کنم . اکثرا میگفتن که ترسیدی و نمیخوای راه بری و امشب که بخوابی و فردا صبح بیدار شی یادت میره و
راحت راه میری. میگفتن که اگه خدایی نکرده شکسته بود و یا اینکه در رفته بود استخوون پات حتما ورم میکرد
و اصلا نمیزاشت پاشو تکون بدی.![]()
اونشب بغل شدی و رفتیم خونه. به راه پله که رسیدیم گفتی که میخوای خودت بیای بالا و منم خوشحال
شدم و با خودم گفتم که حرف اونا درست بود و تو فقط ترسیده بودی و خداروشکر چیزیت نیست. اما به محض
اینکه پات به زمین رسید ، باز دادت هوا رفت و گفتی که نمیتونم راه برم آخ شدممممممممم. و یه پاتو بالا گرفتی و یه پایی با کمک من از پله ها اومدی بالا. ![]()
با دیدن این کارت مطمئن شدم که یه چیزیت شده، آخه تو عاشق از پله بالا رفتنی اونم به تنهایی و بدون
کمک .اما این دفعه نمیتونستی و ازم کمک خواستی.![]()
بابایی باور نمیکرد که تو درد داری و پات آخ شده، میگفت که داری فیلم در میاری و میخوای خودتو لوس کنی
.اما بعد اینکه فقط نشسته بودی و وسایلی که دوست داشتی را نمیرفتی برداری و همش میگفتی آخ شدم
نمیتونم راه برم ، کم کم باور کرد و نگران شد
اما دیگه دیر وقت بود و هیچ کاری تا فردا صبح نمیتونستیم انجام بدیم.اونشب بخاطر اینکه نمیتونستی راه بری و شیطونی کنی زود لالا کردی و اصلا اذیت نکردی قربونت برم![]()
صبح روز بعد یعنی صبح پنجشنبه بابایی حدودای ساعت ٩ اومد خونه تا ببینه پات چطوره و بهتر شدی یا نه؟
اما تو هنوز لالا بودی و بابایی آروم بیدارت کرد تا ببینیم پات در چه حاله؟
من از آشپزخونه
صدات کردم و گفتم که بیای و غذای کندی را واسش ببری و تو تا اینکه خواستی بلند شی و بیای داد زدی و نشستی و باز گفتی که نمیتونی راه بری و پات درد داره
خیلی نگران شدیم.باید میبردیمت دکتر
بابا مجبور بود برگرده سرکار.منم با باباجون اینا تماس گرفتم و گفتم که بهتر نشدی و میخوام ببرمت دکتر.مامان
جون با هر جا تماس گرفته بود نتونسته بود یه متخصص ارتوپد پیدا کنه و ازش نوبت بگیره.تماس گرفت و گفت
که آماده ات کنم تا حداقل ببریمت یه دکتر عمومی تا یه عکس از پات بنویسه تا مطمئن شیم که نشکسته پات
رفتیم و دکتر واست عکس نوشت و بماند که تو مطب یه عالمه داد زدی و اونجا را روی سرت گذاشتی
.رادیولوژی اول و دومی که رفتیم هر کدوم به دلیلای مختلف و الکی از پات عکس
نگرفتن
. به ناچار رفتیم رادیولوژی بیمارستان خصوصی حضرت فاطمه.اونجا قبول کردن
عکس بگیرن و تو باز وقت عکس گرفتن یه عالمه داد زدی و اشک ریختی.آخه میترسیدی و میخواستی فرار کنی و نمیتونستی

بعد گرفتن عکس بابایی تماس گرفت و گفت که همکارش گفته تو بیمارستان باهنر متخصص ارتوپد هستش و
ببرینش اونجا.ما هم مجبوری بردیمت.آخه ما میدونستیم که اورژانس باهنر اصلا پزشکای دلسوزی نداره و واقعا
رسیدگی نمیکنن و اصلا قابل اعتماد نیست. اما بابایی باور نمیکرد و به ناچار رفتیم![]()
اونجا بعد یه عالمه تشریفات اداری و پرونده سازی واست و این طرف و اونطرف رفتن رسیدیم به متخصصشون.
اون هم بدون معاینه و فقط با نگاه کردن به عکس گفت که استخوون پات مو برده و باید گچ بگیریمش و ما رو فرستاد اتاق گچ گیری
همون موقع بابایی هم رسید.بیچاره از
نگرانی مرخصی گرفته بود و اومد.
تو اتاق گچ گیری مسئول اونجا بعد یه نگاه طولانی به عکس گفت که پات شکسته و اشتباها به ما گفتن که مو برده
همهمون داشتیم از ناراحتی دق میکردیم.آخه مگه میشه؟هر کسی اینجا یه حرفی
میزنه چرا؟
در ضمن گفت که چون بچه ای و پات را موقع گچ گیری تکون میدی ممکنه
کلا استخونش جدا شه از هم و کاملا دو تیکه شه.و گفت که اصلا مسئولیتشو قبول نمیکنه و همه چی پای خودمونه.
دیگه داشتم از عصبانیت منفجر میشدم
بغلت کردیم و از اتاق
اومدیم بیرون.همه نظرمون این بود که گچ نگیریم و بریم.و همین کار را هم کردیم .
همون موقع زن عموی من تماس گرفت و گفت و که بعد مشورت با خواهر خاله زیور (پرستارن ایشون) گفتن
که اصلا به حرف دکترای اونجا اعتماد نکنین و عصر ببرینش پیش دکتر صادقی فر تو کلینیک تخصصی بعثت.
( دکتر صادقی فر متخصص ارتوپد).ما هم رفتیم اونجا و واسه عصر نوبت گرفتیم و برگشتیم خونه بابا جون.
زن عمو همچنین سفارش کرده بودن که حتما پاتو تو آب نمک گرم ماساژ بدیم و بعد پماد دیکلوفناک بزنیم و با
باند کشی ببندیم تا ببریمت دکتر
ما هم همین کار را کردیم و تو بعد بستن باند کشی روی پات آروم پا شدی و شروع کردی به راه رفتن.البته
کاملا میلنگیدی و درست نمیتونستی راه بری اما باز بهتر از قبل بود.عصر با بابایی و مامان جون رفتیم پیش دکتر صادقی فر و تو طبق معمول با دیدن دکتر شروع کردی به گریه کردن
دکتر معاینه کرد پاتو کاملا و گفت که نه شکستگی داره نه مو برده نه مشکل دیگه ای هستش فقط احتمالا کوفته شده
گفت که چند روزی استراحت کنه خوب میشه و مشکلش حل میشه.خدا انگار دنیا را بهم داده بود.خیلی خوشحال بودم و خدارو شکر کردم.
هنوز هم که هنوزه بعد سه روز میلنگی و راه میری اما خیلی کمتر از روز اول لنگ میزنی.
امیدوارم زود خوب شی و راحت بتونی مثل قبل راه بری عشق کوچولوی من



یسنا جونم پاش آخ شده
