یسنا                                                                                             یسنا ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

یسنا گلی

یسنا جونم پاش آخ شده

1391/2/16 16:21
نویسنده : مامانی
1,924 بازدید
اشتراک گذاری

سلام جیگملم شکلکهای جالب و متنوع آروین

این چند روز گذشته تقریبا همش با نگرانی استرس واسمون گذشته.

عصر چهارشنبه رفتیم خونه بابا جون و دیدیم که خاله ژيلا اینا هم اونجا هستن و تو خیلی خوشحال شدی که حوریه و فاطمه هستن و میتونی باهاشون بازی کنی بعد چند دقیقه فهمیدیم که باباجون و

مامان جون دارن میرن دیدن یکی از آشناهامون که از حج اومده بودن و ما هم تصمیم گرفتیم که بریم و به

حوریه گفتیم زود برمیگردیم تا دوباره شماها بازی کنین

اونجا که رفتیم کلی نی نی بود و تو هر چند دقیقه با یکیشون بازی میکردی و اینقدر خوشحال بودی اصلا ننشستی و همش داشتی این طرف و اونطرف میدویدی و میخندیدی قربونت برم

بعد یک ساعتی برگشتیم خونه باباجون اینا و تو با حوریه مشغول بازی شدی تا وقت شام که شام خوردی و

بعد شام هم که همه مشغول دیدن فیلم بودن داشتی واسه خودت راه میرفتی و بازی میکردی که یک دفعه

افتادی و شروع کردی به گریه کردن خاله عاطی و خاله عارفه سریع اومدن کنارت و بغلت

کردن و آوردنت پیش من.اولش فکر میکردم به خاطر اینکه زیاد راه رفتی و بازی کردی ، خسته شدی و میخوای

به این بهانه گریه کنی و غر بزنی.اما بعد چند دقیقه دیدم که اصلا حاضر نیستی پای چپتو زمین بزاری و راه بری و این نگران کننده بود.آخه تو خیلی آروم راه میرفتی که زمین خوردی و اینجوری شدی.

یعنی پات چی میتونست شده باشه ؟

 

بقیه در ادامه مطلب........................

 

همه وقتی که دیدن تو پای چپتو زمین نمیزاری و راه نمیری نگران شدن و بهم گفتن آروم پاتو ماساژ بدم و

حرکتش بدم.اما تو هیچ مشکلی با این کار نداشتی و پات به راحتی حرکت میکرد و توهیچ حالتی درد نداشت.

حتی وقتی پاتو فشار میدادم . اما به محض اینکه می خواستی راه بری نمیتونستی و میگفتی که پام درد میکنه آخ شده و نمیتونم راه برمممممممم خیلی نگران بودم و نمی دونستم که چیکار

کنم . اکثرا  میگفتن که ترسیدی و نمیخوای راه بری و امشب که بخوابی و فردا صبح بیدار شی یادت میره و

راحت راه میری. میگفتن که اگه خدایی نکرده شکسته بود و یا اینکه در رفته بود استخوون پات حتما ورم میکرد

و اصلا نمیزاشت پاشو تکون بدی.

اونشب بغل شدی و رفتیم خونه. به راه پله که رسیدیم گفتی که میخوای خودت بیای بالا و منم خوشحال

شدم و با خودم گفتم که حرف اونا درست بود و تو فقط ترسیده بودی و خداروشکر چیزیت نیست. اما به محض

اینکه پات به زمین رسید ، باز دادت هوا رفت و گفتی که نمیتونم راه برم آخ شدممممممممم. و یه پاتو بالا گرفتی و یه پایی با کمک من از پله ها اومدی بالا. 

با دیدن این کارت مطمئن شدم که یه چیزیت شده، آخه تو عاشق از پله بالا رفتنی اونم به تنهایی و بدون

کمک .اما این دفعه نمیتونستی و ازم کمک خواستی.

بابایی باور نمیکرد که تو درد داری و پات آخ شده، میگفت که داری فیلم در میاری و میخوای خودتو لوس کنی

.اما بعد اینکه فقط نشسته بودی و وسایلی که دوست داشتی را نمیرفتی برداری و همش میگفتی آخ شدم

نمیتونم راه برم ، کم کم باور کرد و نگران شد

اما دیگه دیر وقت بود و هیچ کاری تا فردا صبح نمیتونستیم انجام بدیم.اونشب بخاطر اینکه نمیتونستی راه بری و شیطونی کنی زود لالا کردی و اصلا اذیت نکردی قربونت برم

صبح روز بعد یعنی صبح پنجشنبه بابایی حدودای ساعت ٩ اومد خونه تا ببینه پات چطوره و بهتر شدی یا نه؟

اما تو هنوز لالا بودی و بابایی آروم بیدارت کرد تا ببینیم پات در چه حاله؟ من از آشپزخونه

صدات کردم و گفتم که بیای و غذای کندی را واسش ببری و تو تا اینکه خواستی بلند شی و بیای داد زدی و نشستی و باز گفتی که نمیتونی راه بری و پات درد دارهخیلی نگران شدیم.باید میبردیمت دکترشکلکهای جالب و متنوع آروین

بابا مجبور بود برگرده سرکار.منم با باباجون اینا تماس گرفتم و گفتم که بهتر نشدی و میخوام ببرمت دکتر.مامان

جون با هر جا تماس گرفته بود نتونسته بود یه متخصص ارتوپد  پیدا کنه و ازش نوبت بگیره.تماس گرفت و گفت

که آماده ات کنم تا حداقل ببریمت یه دکتر عمومی تا یه عکس از پات بنویسه تا مطمئن شیم که نشکسته پات شکلکهای جالب و متنوع آروین

رفتیم و دکتر واست عکس نوشت و بماند که تو مطب یه عالمه داد زدی و اونجا را روی سرت گذاشتی110 Orange Emoticons.رادیولوژی اول و دومی که رفتیم هر کدوم به دلیلای مختلف و الکی از پات عکس

نگرفتن . به ناچار رفتیم رادیولوژی بیمارستان خصوصی حضرت فاطمه.اونجا قبول کردن

عکس بگیرن و تو باز وقت عکس گرفتن یه عالمه داد زدی و اشک ریختی.آخه میترسیدی و میخواستی فرار کنی و نمیتونستی23 Orange Emoticons42 Orange Emoticons

بعد گرفتن عکس بابایی تماس گرفت و گفت که همکارش گفته تو بیمارستان باهنر متخصص ارتوپد هستش و

ببرینش اونجا.ما هم مجبوری بردیمت.آخه ما میدونستیم که اورژانس باهنر اصلا پزشکای دلسوزی نداره و واقعا

رسیدگی نمیکنن و اصلا قابل اعتماد نیست. اما بابایی باور نمیکرد و به ناچار رفتیم

اونجا بعد یه عالمه تشریفات اداری و پرونده سازی واست و این طرف و اونطرف رفتن رسیدیم به متخصصشون.

اون هم بدون معاینه و فقط با نگاه کردن به عکس گفت که استخوون پات مو برده و باید گچ بگیریمش و ما رو فرستاد اتاق گچ گیریشکلکهای جالب و متنوع آروینهمون موقع بابایی هم رسید.بیچاره از

نگرانی مرخصی گرفته بود و اومد.

تو اتاق گچ گیری مسئول اونجا بعد یه نگاه طولانی به عکس گفت که پات شکسته و اشتباها به ما گفتن که مو برده همهمون داشتیم از ناراحتی دق میکردیم.آخه مگه میشه؟هر کسی اینجا یه حرفی

میزنه چرا؟ در ضمن گفت که چون بچه ای و پات را موقع گچ گیری تکون میدی ممکنه

کلا استخونش جدا شه از هم و کاملا دو تیکه شه.و گفت که اصلا مسئولیتشو قبول نمیکنه و همه چی پای خودمونه.161 Orange Emoticonsدیگه داشتم از عصبانیت منفجر میشدمبغلت کردیم و از اتاق

اومدیم بیرون.همه نظرمون این بود که گچ نگیریم و بریم.و همین کار را هم کردیم .

همون موقع زن عموی من تماس گرفت و گفت و که بعد مشورت با خواهر خاله زیور (پرستارن ایشون) گفتن

که اصلا به حرف دکترای اونجا اعتماد نکنین و عصر ببرینش پیش دکتر صادقی فر تو کلینیک تخصصی بعثت.

( دکتر صادقی فر متخصص ارتوپد).ما هم رفتیم اونجا و واسه عصر نوبت گرفتیم و برگشتیم خونه بابا جون.

زن عمو همچنین سفارش کرده بودن که حتما پاتو تو آب نمک گرم ماساژ بدیم و بعد پماد دیکلوفناک بزنیم  و با

باند کشی ببندیم تا ببریمت دکترشکلکهای جالب و متنوع آروین

ما هم همین کار را کردیم و تو بعد بستن باند کشی روی پات آروم پا شدی و شروع کردی به راه رفتن.البته

کاملا میلنگیدی و درست نمیتونستی راه بری اما باز بهتر از قبل بود.عصر با بابایی و مامان جون رفتیم پیش دکتر صادقی فر و تو طبق معمول با دیدن دکتر شروع کردی به گریه کردن92 Orange Emoticons

دکتر معاینه کرد پاتو کاملا و گفت که نه شکستگی داره نه مو برده نه مشکل دیگه ای هستش فقط احتمالا کوفته شده  گفت که چند روزی استراحت کنه خوب میشه و مشکلش حل میشه.خدا انگار دنیا را بهم داده بود.خیلی خوشحال بودم و خدارو شکر کردم.

هنوز هم که هنوزه بعد سه روز میلنگی و راه میری اما خیلی کمتر از روز اول لنگ میزنی.

امیدوارم زود خوب شی و راحت بتونی مثل قبل راه بری عشق کوچولوی منشکلکهای جالب آروین

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (14)

مامان آرینا موفرفری
16 اردیبهشت 91 16:38
خدارو شکر که به خیر گذشته .انشااله خیلی زود خوب می شی عزیزم.


ممنون خاله جون.همش خدارو شکر میکنم که به خیر گذشته
بوس واسه آرینا عزیزم
مامان فاطمه گلی
16 اردیبهشت 91 19:14
بمیرم چه سختیهایی کشیدید خدارا شکرکه همه چیز به خیر گذشت مواظب یسنا حون باش می بوسمش



خدا نکنه خاله جون.ممنون از لطفتون.بوسسسسسسسسسسسسسسسسسس
نایسل
16 اردیبهشت 91 19:18
ای جان الهی زودی پاپاش خوب بشه عشقم



مرسی خاله جونم.بوسسسسسسسسسسسس
پارسا
16 اردیبهشت 91 19:28
سلام دوست من دوست داری توی وبلاگت بازی آنلاین بذاری برای کاربرانت تا کاربرهای بیشتری جذب کنی؟ اگه دوست داری بیا توی این سایت www.gamebaz.ir میتونی هرکدوم از بازیهایی که دوست داری رو با استفاده از کدی که بهت میده بذاری توی وبلاگت همچنین اگر توی لینک دوستان لینک سایت رو قرار بدید خیلی ممنون میشم
مامانی طهورا
16 اردیبهشت 91 19:47
امان از دست این دکترای بیسواد
خدا رو شکر که حدسشون اشتباه بوده
یسنا جونم بیشتر مواظب خودت باش



چشم خاله جون.
ممنون از اینکه اینهمه بهمون لطف دارین
مامان امیرمحمد
17 اردیبهشت 91 8:14
عزیز خاله قربونت برم . خدا را شکر که به خیر گذشت . امان از دست این دکترها که استرس و نگرانی آدم و بیشتر میکنن ....



آره خاله جون.فقط و فقط الکی یه نظر میدادن.اصلا نمیفهمیدن واقعا چی شده
ممنون از این همه محبتتون
ilijoon
17 اردیبهشت 91 17:52
آخه چقدر اذيت شده يسنا جونم ولي خدا رو شكر به خير گذشت وچيزي نبود



آره خاله جون خیلی اذیت شد.ممنون از لطفتون
مامان ساینا
17 اردیبهشت 91 18:38
عزیزم الهی زود زود خوب بشی.



ممنون خاله جونم
mami neda
17 اردیبهشت 91 19:32
عزیزممممممممم
مردمو زنده شدم تا پستت تموم شد
خداروشکر که خوبی خاله مواظب خودت باش عزیزممممممم


ممنون خاله ندا از این همه لطفتون.خیلی دوستون دارم.ببخشید ناراحتتون کردم
مامان سارا
18 اردیبهشت 91 11:17
خدا رو شکر که به خیر گذشت ایشالاپای گل دخمل زود زود خوب بشه



ممنون خاله جون.انشاالله
مامان آرینا موفرفری
18 اردیبهشت 91 16:14
سلام دوست عزیزم حال یسنا گلی خوبه بهتر شده.



سلام.ممنون از اینکه به فکر دخمل کوچولوی من هستین خاله جون.متاسفانه هنوز هونطوریه.امروز عصر دوباره میبرمش دکتر
مامان ثنا و ثمین
19 اردیبهشت 91 0:49
سلام.امیدوارم تا حالا خوب خوب شده باشه
خوشحال میشم بهمون سر بزنید.با افتخار لینک شدین


سلام.مرسی خاله جون.
اومدیم پیشتون خاله.ما هم شما رو با کمال میل لینک کردیم
مامان یسنا
20 اردیبهشت 91 10:01
سلام تا اومدم برسم به آخر این پس دلم هزار راه رفت. خدا رو شکر که پاش نشکسته



مرسی از این همه لطفتون خاله جون.واقعا خدارو شکر.
مامان رها
24 اردیبهشت 91 8:31
وای خاله جون پرا اخ شدی تو که یواش راه می رفتی والی الهی برات بمیرم مامان یسنا چقدر غصه خوردی و عذاب کشبدی تو نوشته هات که داشتم می خوندم خیلی نگران و کفری شدم امان از دست این دکترا با تجویزای مسخرشون خوب خدا رو شکر که چیزی نبود خدا بهتون رحم کرد ایشالله بهتر باشه ببوسش از طرف من
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به یسنا گلی می باشد